گاهی دلم میگیرد

گاهی دلم می گیرد...
از آدم هایی که در پس نگاه سردشان
با لبخند گرمی فریبت می دهند!
از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند!!
دلم می گیرد...
از سردی چندش آور دستی که دستت را می فشارد!!
و نگاهی که به توست... و هیچ وقت تو را نمی بیند!
از دوستی که برایت
هدیه
دو بال برای پریدن می آورد...
و بعد...
پرواز را با منفورترین کلمات دنیا معنی می کند!!!
دلم می گیرد از چشم امید داشتنم به هوسبازانی که ترانه عشق میخوانند!!
این همه هیچ...
گاهی حتی
از خودم هم دلم میگیرد...

دلم گرفته

دلم گرفته... 

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد...

جای تو خالی نیست

جای تو خالی نیست

دستانت اگر نیست
سرانگشت پر از شیطنت باد که هست
که در بحبوحه ی خستگی و درد
جان سوخته ام را نوازشگر شود

جای تو خالی نیست
شبها
برق چشمانت اگر نیست
مهتاب که هست
که با سحر رخ نقره ایش
جادویم کند

جای تو خالی نیست
نبود شانه هایت گرچه محسوس است،لیک
همین دیوار ساکت هم
تکیه گاه خوبیست
اما مثل تو نیست،نه خیانت میداند نه دورنگی

خلاصه میان باورهایت بماند
که در این کلبه تنها دیگر جای تو خالی نیست

حسرت بودنت

حسرت بودنت اینجا

زندگیمو میسوزونه
خیلی سخته که میدونم
حتی یادت نمی مونه
یه روزی تصویر چشمات
مث آینه تو چشام بود
داشتن وجود خوبت
همه ی آرزوهام بود
اینکه دیگه نیستی پیشم
اینکه رفتی بارقیبم
نمیدونی چی میاره
به سر دل غریبم
نمیدونستم که میخوای
بری و تنهام بذاری
توی پیچ و خم جاده
منو بی کس جا بذاری

نفرینت نمی کنم

نفرینت نمیکنم خوشبخت نباشی

نفرینت نمیکنم در مرداب سختی غرق شوی
فقط میخواهم
بی اندازه عاشق شوی
زجرت دهد
تنهایی بکشی
تا بدانی غمت،چه آتشی بر این دل زد

و همیشه عاشق تنهاست

خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند 

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست‌. 
- نه ، وصل ممكن نيست ، 
هميشه فاصله اي هست . 
اگر چه منحني آب بالش خوبي است‌. 
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر، 
هميشه فاصله اي هست‌. 
دچار بايد بود: 
و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف 
حرام خواهد شد. 
و عشق 
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست‌. 
و عشق 
صداي فاصله هاست‌. 
صداي فاصله هايي كه 
- غرق ابهامند. 
- نه، 
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند 
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر. 
هميشه عاشق تنهاست‌. 

کنج این خانه

کنج این خانه دلی مرد،همین
باز احساسی ترک خورد،همین

عاشقی در قمار عشق باخت،و

مرگ زندگی را برد،همین
در پس پنجره ای بارانی
غنچه ای معصومانه پژمرد،همین
کوچه خیس از دل ابری من،و
کنج این خانه دلی مرد،همین

قصه عشق

قصه عشق
گویی
شرح همین نرسیدنهاست
گله ای نیست
ماهم
راوی قصه ای میشویم
که کلاغش
هیچ گاه قرار نبود
به خانه برسد

آرزوها

راست میگویی

احمق ساده ای بیش نبودم
منی که
یک یک شمعهایم را
به عشق برآورده شدن آرزوهای "تو" روشن میکردم
و نمیدانستم
تمام آرزوی تو
"او" بود

رویت را بر نگردان

کودکانه در آغوش گرفتمت

و تو قول دادی
بهشت را هم برایم میخری
رویت را برنگردان
از منی که
 در جهنم جداییت میسوزم

تو رفتی؟؟

تو رفتــــــــــــــی؟

خیالی نیست
او هم میرود؟
چه اهمیتی دارد؟
دوباره
و
دوباره
عاشق میشوم
دل من این هرزگی را
سراپا مدیون توست

به همین سادگی

در هیاهوی زندگی دریافتم

چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت

در حالیکه گویی ایستاده بودم

چه غصه هایی که فقط باعث سپیدی مویم شد

در حالیکه قصه کودکانه ای بیش نبود

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد میشود

وگرنه نمیشود

به همین سادگی

کاش نه میدویدم نه غصه میخوردم

فقط او را میخواندم...

شوق دیدار

چیزی نیست

که مرا

سر شوق بیاورد

جز تو

که تو هم نیستی

گل یا پوچ!!!!!

دستانت را در برابرم مشت میکنی

و میپرسی, گل یا پوچ؟

و من در دلم می گویم فقط دستانت...!!!

باور کن...

بی تو...

نشستن

کنار این همه

خاطره

دل!!!!

میخواهد.....؟؟؟؟!!!!

باور کن.........

تو خود تویی

تو چنان زيبا شده‌اي میان شعرهایم ،

که گمان نکنم خودت هم بداني

اين که داري مي‌خوانيش ،

خود تويي ...

دل شکسته

شکستن دل

به شکستن استخوان دنده می‌ماند

از بیرون

همه‌ چیز رو به‌ راه است ،

اما هر نفس

درد ا‌ست که می‌کشی !

با تو

با تو

همه ی راه ها را خواهم پیمود

نگران مقصد نیستم

هرجا خستگی مرا باز دارد،

چشم های تو به یاریم برمی خیزد

بال هایم خسته نخواهد شد!!!

باران

خــــدایـــــا

مــــــی شــــــود بـــاران بــــبــارد . . . ؟
ایــــن بــــــغـــض
بــــــه تــــنـــهــایــی . . .
از گـــلـویــم
پـــایـــیــن
نـــمــی رود

من باورت می کنم...

تو را چه به فرهاد؟

یک فرهاد است و یک بیستون عاشقی.

تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار…

من باورت می کنم ...

آدم است دیگر

آدم است دیگر
عادت می کند به خوبی ها...
به بودن ها...
به آرامشِ نهفته در پژواک صدای یک نفر...
به صدای قدم هایی
که هر روز نزدیک تر می شوند...
عادت می کند
و این عادت ها رخنه می کنند
در تمام زندگی اش...
عجین می شوند با تپش لحظه هایش..

خسته دل


این روزها دلم بهانه می‌گیرد ….

برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم،

دست نوازش بر سرش میکشم،


میگویم: «غصه نخور، میگذرد …»

برای دلم، گاهی پدر میشوم،

خشمگین می‌گویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….»

گاهی هم دوستی می‌شوم مهربان،

دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا …

...دلم، از دست من خسته است

همیشه ابری ام

کجای این شب غریبم و کجای این کرانه ی کبود

کجای این شبی که از ازل چراغ ماه قسمتش نبود

کجای این همیشه ابری ام که آسمان نشان نمی دهد

به گریه می رسم ولی سکوت به گریه هم امان نمی دهد

سال نو مبارک


وقتی جوانه های نورس و آواز چلچله ها رسیدن بهار را گواهی می دهند، سرمای زمستان سردترین خاطره ما می شود.

رخسار بهار رفته رفته نمایانتر می شود تا بهار رویاهایش را دست در دست واقعیت در برابر دیدگانش ببیند جوشش چشمه ها را، خروش رودها و شکفتن غنچه ها را.

آمدن بهار با شکفتن امیدها و آرزوهایش همراه می شود.

وقتی بهار تمام اجزای طبیعت را به تکاپو وا می دارد و رخسار زمین را دگرگون می کند، رویاهای ناتمام را به من یادآوری می کند.

بهار می آید تا ثابت کند اگر چه با طولانی شدن انتظار سختی آن پر رنگتر می شود و گاه تلاشها به شکست منتهی می شود، اما اگر رویاهایت را دوست داشته باشی باید بی باکانه انتظار و جهد را به جان بخری.

بهار می آید تا ثابت کند سازنده ترین کلمه صبر، روشنترین کلمه امید و محکم ترین کلمه پشتکار است.

بهار می آید تا بگوید به رویاهایت وفادار باش. رویاهای تو زندگی ات را هدفمند و جهت دار می سازد.

فاصله تفکر تا تحقق به اندازه باورهای توست.

در آخر، بهار زیبایی هایش را به نگاه های ما هدیه می کند.

تنهایی

گاهی سرنوشت سختگیر و بی رحم می شود و مرا به دست تنهایی می سپارد.

هر بار که به تنهایی می اندیشم احساس ترسی آمیخته با غم به طرفم هجوم می آورد،

دستان نیرومندش را به دور گلویم حلقه می کند و گلویم را می فشارد.

تنهایی دنیایم را در تیرگی و سکوت فرو می برد و من نیز با خود بیگانه می شوم.

وقتی خود را ناگزیر می یابم و حصار تنهایی تنگتر و تنگتر می شود، تو را آشکارتر از آشکاری،

تو را انیس و مونس می یابم.

تو خلوت مرا پر می کنی و حصار تنهایی ام را در هم می شکنی و بی رحمی تقدیر را جبران می کنی.

از احساس ترس و غم جان میستانی و به من می آموزی که امید سپر من در برابر بی رحمی سرنوشت

و محرومیت هاست.

من امید را در بین تک تک لحظه هایم تقسیم می کنم تا ناکامی روح و ذهنم را شکنجه نکند.

می خواهم با خورشید امید تمام لحظه هایم روشن و پر نور باشند تا در روشنایی این نور راه خود را بیابم

و زیبایی ها را ببینم.

تو مرا از چنگ تنهایی می رهانی تا دیگر اندیشه تنهایی برایم ترسناک و غم انگیز نباشد تا به تنهایی

کسانی بیاندیشم که انس با خدایان نهان خویش را زیباتر و مفرح تر از انس با تو می یابند.

آموخته ام ...

آموخته ام: که موفقیت یک تعریف دارد: آنهم باور داشتن موفقیت است

آموخته ام: که تنها کسی مرا شاد میکند که میگوید تو مرا شاد کردی

آموخته ام: که گاهی مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام: که هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود، نه گفت

آموخته ام: که زندگی مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهای آن نزدیک میشود، سریعتر میگذرد

آموخته ام: که هر چه زمان کمتری داشته باشیم، کارهای بزرگتری انجام میدهیم

آموخته ام: که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم،دعا کنم

آموخته ام: که زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم

آموخته ام: که تنها چیزی که یک شخص میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او وقلبی برای فهمیدنش

آموخته ام: که لبخند ارزانترین راهی است که می توان نگاه را وسعت بخشید

آموخته ام: که باد با چراغ خاموش کاری ندارد

آموخته ام: که به چیزی که دل ندارد، نباید دل بست

آموخته ام: که خوشبختی ،جستن آن است نه پیدا کردن آن

مناجات

با طلوع، هر لحظه یاد تو از ذهنم می گذرد

یاد تو موسیقی متن زندگی من است

با یادت، لحظه ها احساسی سرشار را به من هدیه می دهند

روح من با یادت رشد می کند و بزرگتر می شود

و من در کوی تو پا می گذارم.

وسعت کوی تو فراتر از وسعت ذهن من است

دستانم را به دستان تو می سپارم تا حس اقتدار را تجربه کنم

چون تو تنها مالک عظمت هستی

پس سیمای آرامش اصیل هویدا می شود.

من همچنان به عظمتت می اندیشم، در جریان اندیشه زمان گم می شوم

که ناگاه صدای الله اکبر اذان می آید،

وقت خشوع است و وقت خضوع و سجود در پیشگاه کبیر متکبر

من به نماز می ایستم و کبریای تو در یاد من می ماند

تا روح بزرگی را در وجودم بدمی

و با ذره ای از نور معرفت و هدایتت

خورشیدی جاودانه باشم

واژه های وارونه

اینجا...

سرزمین واژه های وارونه است.

جایی که گنج "جنگ" می شود

درمان "نامرد" می شود

قهقه "هق هق" می شود

اما دزد همان "دزد" است

و درد همان "درد" ...

باران در وصف دوستان

سلام دوستان عزیز

این روزهای حال و هوای آسمون شهر بارونیه، به همین خاطر توی مسیری که داشتم می رفتم برای چند نفر از دوستام sms فرستادم که بهترین جمله خودشونو در خصوص بارون توصیف کنند که جملات زیر ارسال شد:

* دکتر سیما: باران، یعنی آرامش

* باران، نوازش خدا برای روح من

* باران، یعنی فرصت

* باران، یه عظمت بی نهایت

* باران، قشنگ ترین و بخشنده ترین گریه های طبیعته

* باران، نوازش دست های خدا، صدای باران صدای خدا

* باران، موهبت الهی که عواطف زیبایی را بارور می کنه

* باران، سرشار از احساسی است که هیچ موقع بازگو نمی شود

* باران، صدای اجابت است

* باران، بخشنده و پاک

* باران، گریه آسمان

* باران، عشق بازی زمین و آسمان

* باران، یعنی عشق

* باران، حس زنده شدن

این جملاتی بود که دوستام فرستادن، حالا شما بهترین جملات خودتونو در وصف بارون بنویسید

برف پاییزی

اگه برف می دونست زمین خاکی چقدر کثیفه ،

برای اومدن به اون لباس سفید نمی پوشید